من اینجا در اتاق کوچکم تنها
و او تنها سرانگشتی ز انگشتان من دور است
خیال خواب در سر نیست
مرا جز دیدنش رؤیای دیگر نیست
که او شیرین تر از وحشی ترین رؤیای پر شور است
چراغ خانه را اما بباید کشت
که تصویرش درون ذهن من روشن تر از نور است
…
من اینجا در اتاق کوچکم تنها
شب است و مونسم تصویر یک رؤیا
و او می پرسد آیا معنیش را هیچ می دانم
چو می گوید «تو را من دوست دارم» را؟
و من
-مست از کلامش-
می کنم سرگشتگی را پیشه ی فردا
…
من اینجا در اتاق کوچکم تنها
من و تصویر یک رؤیای پا برجا
من و سرگشتگی، فردا و فرداها
.
.
مونترآل 13/09/2011 .
سپتامبر 15, 2011 در 11:36 ق.ظ. |
خوب به جای اینکه تنها بشینی شعر بگی، پاشو برو پیشش.
سپتامبر 16, 2011 در 1:41 ق.ظ. |
اینم حرفیه! :دی