با همین بالهای فولادین
در همین سیاره
می توان ساعت ها
به تماشای غروبی بس آهسته نشست
و به سیاره ی آن تک گلِ سرخ اندیشید
که در آن، شهریاری کوچک
بارها ریختن جام شراب خورشید
بر تن سرخ افق را می دید
می توان خیره
- ز یک پنجره ی گرد -
از این اوج به پایین نگریست
و بدین اندیشید
کین چه بندی ست
که بر پای من است
کین چه حسی ست
که این گونه دلم را در خود می پیچد
- آن چنان مار که آهویی را -
کین چنین راهِ نفس بر دل من تنگ شده ست
که دلم تنگ شده ست
می توان از پس یک شیشه ی سرد
بیشه ای سبز در اعماق افق را نگریست
و به لبخندی گفت
«کاش می گفتی چیست
آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست»
.
.
نیوارک-لس آنجلس 17/04/2011 .
مه 31, 2011 در 8:23 ق.ظ. |
این خیلی خوب حامد. این حسّ برای من خیلی آشناست.بارها تجربه ش کردم..
مه 31, 2011 در 8:51 ق.ظ. |
ممنون :)