بی پایان

از تو می پرسم
که به هر آمدنت، گنجشکان
تن به هشیاری ِ پرواز ِ دگر وقت سحر می سپرند
تو که صد حجم سپید از رؤیا، رؤیاوار
روزها از نگهت می گذرند
تو که هر جادّه در دامانت می شکفد
تو که در آغوشت جادّه ها می میرند

از تو می پرسم
ای خروشان ِ پر از بیم و امید
تو که چندین قرن است
روز و شب می کوبی سر بر سنگ
تو که هر قطره ی اشکی به تنت روح دمید
-از پس ِ مُردن ِ هر تکّه ی رؤیای سپید-

از تو می پرسم
که به تنهایی ِ این جادّه عادت داری
و در این گوشه ی راه
روی این خاک ِ سیاه
برگ پاییزی ِ بی جان ِ درختان ِ خمُش می کاری
تو که همواره سبُک در سفری
و فقط گرد و غبار از سفرت می آری

نرسم آخر ِ این راه چرا؟
به کجا می برد این راه مرا؟

.

مونترآل 25/12/2010

.

6 پاسخ به “بی پایان”

  1. زانا می‌گوید:

    یه راه بی پایان.
    یاد این می افتم:

    با دقت گوش بده. دوبار نواخته می شه. هر بار با روایتی متفاوت :)

  2. هستی می‌گوید:

    گرچه پایان راه ناپیداست

    من به پایان دگر نیاندیشم

    که همین دوست داشتن زیباست

  3. میم می‌گوید:

    سلام
    ممنون می شم اگه لینک خانوم ابر رو تصحیح کنید.

    و اینکه لینک شدید.

    و اینکه:

    همیشه تا رسیدن / فاصله یک قدم بود…

    شاد باشید

    میم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.