از تو می پرسم
که به هر آمدنت، گنجشکان
تن به هشیاری ِ پرواز ِ دگر وقت سحر می سپرند
تو که صد حجم سپید از رؤیا، رؤیاوار
روزها از نگهت می گذرند
تو که هر جادّه در دامانت می شکفد
تو که در آغوشت جادّه ها می میرند
…
از تو می پرسم
ای خروشان ِ پر از بیم و امید
تو که چندین قرن است
روز و شب می کوبی سر بر سنگ
تو که هر قطره ی اشکی به تنت روح دمید
-از پس ِ مُردن ِ هر تکّه ی رؤیای سپید-
…
از تو می پرسم
که به تنهایی ِ این جادّه عادت داری
و در این گوشه ی راه
روی این خاک ِ سیاه
برگ پاییزی ِ بی جان ِ درختان ِ خمُش می کاری
تو که همواره سبُک در سفری
و فقط گرد و غبار از سفرت می آری
…
نرسم آخر ِ این راه چرا؟
به کجا می برد این راه مرا؟
.
مونترآل 25/12/2010.
دسامبر 26, 2010 در 4:15 ق.ظ. |
یه راه بی پایان.
یاد این می افتم:
با دقت گوش بده. دوبار نواخته می شه. هر بار با روایتی متفاوت :)
دسامبر 26, 2010 در 1:45 ب.ظ. |
معرکه بود!
دسامبر 26, 2010 در 11:28 ق.ظ. |
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
دسامبر 26, 2010 در 1:47 ب.ظ. |
فکر کنم جوابِ سؤال همین باشه :)
ژانویه 1, 2011 در 2:07 ب.ظ. |
سلام
ممنون می شم اگه لینک خانوم ابر رو تصحیح کنید.
و اینکه لینک شدید.
و اینکه:
همیشه تا رسیدن / فاصله یک قدم بود…
شاد باشید
میم
ژانویه 1, 2011 در 2:53 ب.ظ. |
سلام
ممنون از یادآوری. لینک رو اصلاح کردم.