دلخواسته های ابدی

ذهن من پر از نوشته های رنگی است:
خاطرات سبز
خاطرات زرد و قهوه ای
آبی و سفید و نقره ای

صفحه های خاطرات دور
یک به یک در این شب سیاه
برگ می خورند پیش چشم خسته ام
خواب زیر پای خاطرات کهنه می شود تباه

لحظه ای نشسته ام کنار باغچه
آب زیر بوته ها کرشمه می رود

لحظه ای دگر
من نشسته ام میان دشت
آسمان، سیاه و روح گندمان، سیاه
تا که ناگهان
برقی از نگاه شب گذشت و تیغ یک شهاب سنگ
سینه ی سیاه آسمان دشت را درید
خون آسمان
روی پهنه ی افق چکید
وز دل سیاه زخم خورده اش
شیره ای سپید سوی دشت ها روانه شد:
صبح بر دمید

-من دلم هوای زایش شگرف کودک سپیده دم
از میان زخم یک شهاب کرده است-

……….

دشت های سبز، دشت های سبز
یک درخت پیر
در کنار جوی آب و سبزه های عید
در میان دست من اسیر
آب می دهد نوازشی به پشت دست های من:
سبزه ها چو قایقی رها
روی موج آب می روند
پنج استکان
زیر آن درخت
پر ز چای داغ می شوند

-من دلم هوای آن درخت پیر
در کنار جوی آب کرده است-

……….

نخل های پیر
خانه ای بزرگ
سقف خانه پر ز تکه های گرد چوب
نقش بسته طرح یک پرنده روی چوب های گرد
نقش بسته روی سنگ سخت خاطرات کهنه: روزهای خوب

روزهای خانه های پر ز آینه:
بازتاب یک نفر درون آینه
-آبی و سفید-
ایستاده پا به پای من
عکس او درون آینه ست
عکس آینه درون دست های من

-من دلم هوای آینه، هوای بازتاب کرده است-

……….

یادم آید آن شبی که در دو راهی وداع و شعر
بر لبم شراب بوسه اش چکید
-گر چه عاقبت
راه کوچه ی وداع را گزید-
مستی شراب
شد کلید آنچه بسته بود:
گرمی شراب
در رگم دوید و رازهای سر به مهر عاشقی به روی چشم من گشود
صد غزل نمود

-من دلم هوای آن شراب کرده است-

……….

مست از شراب یک غزل
گرم آتشی که پشت شیشه رقصش آبی است و زرد
پیش می کشم لحاف را
نور یک چراغ
می کند چو قطعه های لعل سرخ
پنج استکان چای صاف را

باز هم در این شب بلند
سرو می رود چه خوش به ناز
بر قدش قبای ناز و باز
یار را به ناز او نیاز*

می دود درون دیده ام
مستی شراب شعر ناب
توی دست خواهرم ولی
باز می خورد ورق کتاب

-من دلم هوای یک پیاله شعر ناب کرده است-

……….

می خورد ورق کتاب و باز
رو به سوی ماه می کنم:
ماه از میان پنجره
می چکد درون دیده ام
می خزد به زیر پوستم
چشم من ولی دوباره در میان صفحه ها اسیر می شود

می خورد ورق کتاب و باز
چشم هایم از میان میله های سطرهای مشکی کتاب می رهند
عطر شب سفید و نازک است:
لایه لایه های سقف این اتاق کهنه بوی ماه می دهند

می خورد ورق کتاب و باز
من درون چارچوب پنجره نشسته ام: هر دو پا رها
روی من به سوی ماه و، ماه
-همچو یک رفیق آشنا-
ساکت و خموش
قصه های غصه ی مرا شریک می شود

-من دلم هوای یک دریچه سوی ماهتاب کرده است-

……….

ماه، شبچراغ فصل دوم است و من،
دلخوش از نسیم،
در حیاط خانه گرم خواب
می چکد درون خواب من
-ذره ذره همچو قطره های سرد آب-
ناله های جیرجیرکی میان بوته های رز

نم نمک به جای گرمی نسیم شب
باد سرد صبح می وزد
ساعتی دگر، جای دیگری درون شهر
نان تازه در تنور داغ می پزد

-من دلم هوای باد سرد صبح
در میان کوچه های خواب کرده است-

……….

کوچه های تنگ و بچه های مدرسه
توپ های راه راه ِ قرمز و سفید
ظهر جمعه، آفتاب داغ و روی های سوخته
من میان بچه های شاد و پر امید

ما همیشه پر شتاب و تند می دویم:
گاه پا به توپ
گاه پا به پا
تند و پر شتاب
زیر آفتاب
زیر آفتاب

من دلم هوای کودکان پر شتاب کرده است
من دلم هوای سرزمین آفتاب کرده است

.

.

.

مونترآل 26/09/2010

.

.

.

* ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز … عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت نازت که در ازل … ببریده اند بر قد سروت قبای ناز

8 پاسخ به “دلخواسته های ابدی”

  1. shiva می‌گوید:

    دلم برای تمام این لحظه ها چقدر تنگه.با خوندن این شعر انگار به قصه های زیبا از زمانهایی دور
    گوش میکردم مثل افسانه های شیرین که وقت شنیدنش زیر پوستت احساس سرمای دلچسبی میکنی.از اینجا به یاد استکان چایی خاطره هامون تا ابد…….!

  2. shadab می‌گوید:

    توی دست خواهرت ولی باز میخورد ورق کتاب
    هنوز هم حافظ ندیم اخرین لحظات بیداری من است در شبهای بی دریچه ی بی ماهتاب.هنوز هم فال میگیرم….. فقط به نیت امدنت
    و بلند می خوانم بیاد ایام دور بیاد شبهایی که میخواندم و هر دو مست شعر ناب میشدیم

  3. Manelooo می‌گوید:

    Ey ostad !! Ey shaaer !! a
    man tazeh ino check kardam va dar heyrat foroo ghaltidam, kheylaa ghasang bood !!a
    Gar che doost daram ke sheraatoon shadtar az in baasheh vali ensafan khyeli khoob bood !!a
    vaghean zibaa bood .Daste shoma mesle hamishe daaraan daraan

  4. شادی می‌گوید:

    خدایا

    دل تنگیهایم را برنگردان

    خدایا

    دل تنگیهایمان را برنگردان

    برنگردند

    برنگردیم

    خدای خوبی هستی

    کمک کن

    آدمهای تقریبا خوبی باشیم…

  5. غریب آشنا می‌گوید:

    بسیار زیبا و عالی بود. واقعا لذت بردم . تبریک می گم.

  6. هستی می‌گوید:

    من دلم هوای یک دریچه سوی ماهتاب کرده است
    من دلم هوای باد سرد صبح
    در میان کوچه های خواب کرده است
    من دلم هوای کودکان پر شتاب کرده است
    من دلم هوای سرزمین آفتاب کرده است
    واقعا زیبا-چقدر قشنگ حستونو بیان کردین. تبریک میگم

  7. eghlima می‌گوید:

    با من امشب چیزی از رفتن نگو
    نه نگو از این سفر با من نگو
    من به پایان میرسم از کوچ تو
    با من از آغاز این مردن نگو

    کاش میشد لحضه ها رو پس گرفت
    کاش میشد تا همیشه با تو بود
    کاش فردا را کسی پنهان کند
    لحظه را در لحظه سرگردان کند
    کاش ساعت را بمیراند به خواب
    ماه را بر شاخه آویزان کند

    با من امشب چیزی از رفتن نگو
    من به پایان میرسم از کوچ تو
    با من از آغاز این مردن نگو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.