نه مرا رؤیایی است
که در آن، از پنجره ی صبح ِ امید
نور ِ فردا به تنم تابد و باز
سایه ام، پشت سرم،
جسد ِ خاطره های همه غمبار ِ پر از حسرت را
زیر ِ خروار ِ سیاهی ها مدفون سازد
نه مرا خاطره ای پر نور است
تا ز دیروز بتابد، شاید
پرتوَش چون شلاق
به تن ِ خسته ی تکراری ِ فردا تازد
و نه اکنون دل را
رمقی تا که ز ِ نو
-همچو آن روز که دارایی ِ خود را به تو باخت-
با کسی نرد ِ محبت بازد
خسته از هر چه زمانم!
.
.
مونترآل 07/02/2010
فوریه 7, 2010 در 2:41 ق.ظ. |
A friend once said: Don’t lose your motivation, it’s all we’ve got :)
دلمون تنگ شده بود رفیق! نمی نوشتی.
فوریه 7, 2010 در 2:59 ق.ظ. |
دل خودمم همین طور! البته شما لطف دارین! ؛)
فوریه 23, 2010 در 5:58 ب.ظ. |
تو خودت رویایی
وامید فردا
در نگاه دنیا حسرت یک عمری
وبرای فردا چهره ای بس زیبا
تو همان خورشیدی
سایه ای نیست تصور او را
خسته ای میدانم وبه سمت نگهت ان یکاد میخوانم
فوریه 24, 2010 در 11:02 ق.ظ. |
چه خوشگل! مرسی شیوا جانم، حالم جا اومد اینو خوندم :)