بدرود را
- اگر از تلخیِ رفتن، سرشار
وگر از عشقْ شنیدن، بیزار -
شیوه ای دیگرمان می بایست
-
و در آن لحظه ی تلخ
زیر سنگینیِ آوای سکوت
من تو را بخشیدم
و در این بخشیدن
اشتباهی ست، گناهی ست که هر عشق بدان آلوده ست
من تو را بخشیدم
تا در آغوشِ کلام
از گذرگاهِ شبی پر رؤیا
همچو شعری دیرین
همچو ماری زیبا
همچو دردی شیرین
همچو آب دریا
- در هم آغوشی ساحل -
بتواند بخزد فریادی:
دوستت می دارم
دوستت می دارم
ساده انگارانه
همچو یک دیوانه
-
شیشه های رؤیا، استکانِ لبخند
همگی
در لحظه ی بدرودت می شکنند
- اشتباهی ست که هر عشق بدان آلوده ست:
رؤیایم، لبخندم
همه را در سبدِ چشمِ تو چیدم یک روز -
آه! افسوس! که افسوس چه دیر
راه در منطقِ من می یابد!
وآن به هنگامی ست
که گر از تلخیِ نومیدی، سرشار
وگر از عشقْ ندیدن، بیزار
گر چه قلبم خاموش
گر چه چشمم بیدار
باز هم فریادم
می خزد در دل شب:
دوستت می دارم
دوستت می دارم
نوامبر 25, 2009 در 12:19 ب.ظ. |
besyar ali bood!tabrik migam ve behet hasudim shod !!!chon hich vaght nemitunam ehsasate khodam ro bayan konam!!
good luck!
نوامبر 25, 2009 در 1:54 ب.ظ. |
هر کسی واسه بیان کردن احساساتش یه روشی داره! به هر حال لطف دارید.
نوامبر 28, 2009 در 5:37 ب.ظ. |
shoma hanoozam vasam ye ostore hastid. mazhare yek ensane kamel. gahi oghat ke be in tafakkor shak mikonam , khondane neveshtehaton dobare manoo motmaen mikone.vaghean ziba minevisid